💢 وقتی پیرمرد یهودی در قیامت بهخاطر حقالناس آشیخ علی زاهد را بازخواست کرد!
🔻مرحوم آیتالله #شیخ_علی_زاهد یکی از بزرگان #نجف بود، ایشان از شاگردان مرحوم آیتالله #ملا_حسینقلی_همدانی بود، جایگاهی که ایشان در میان علمای نجف داشت، مانند جایگاه مرحوم #آیت_الله_بهجت در بین علمای #قم بود، علمای نجف در نمازهای جماعت ایشان حاضر میشدند و با افتخار به ایشان اقتدا میکردند.
🔹یک #تاجر از #تهران به زیارت #امیرالمؤمنین (ع) در نجف مشرف شد، در نجف پول او را دزدیدند، دست این تاجر که از افراد آبرومند بود، خالی شد، حیران مانده بود که چه کند، خجالت میکشید موضوع را به کسی بگوید، وقتی به حرم مشرف شد با امیرالمؤمنین (ع) درددل کرد که آقا! من زائر شما هستم، آبرویم را حفظ کن، من نمیتوانم برای پول به کسی رو بیندازم.
🔸شب وقتی خوابید، در خوابش امیرالمؤمنین (ع) را دید، حضرت به ایشان فرمود فردا ظهر به مسجد آشیخ علی زاهد برو و پولت را از او بگیر، این تاجر از خواب بیدار شد و چون اصلاً چنین اسمی به گوشش نخورده بود، از اطرافیان پرسید که شیخ علی زاهد کیست؟ به او گفتند ایشان از علمای نجف است، رفت و مسجد ایشان را پیدا کرد، اما خجالت کشید ماجرا را برایشان تعریف کند.
▫️باز هم به حرم امیرالمؤمنین (ع) رفت و درخواستش را به حضرت گفت، شب دوم نیز همان خواب را دید و حضرت به او فرمود برو پولت را از شیخ علی زاهد بگیر، باز هم از خواب بیدار شد و به #مسجد رفت و باز خجالت کشید ماجرا را برای شیخ علی زاهد تعریف کند.
🔻روز بعد باز هم به حرم رفت و شب مجددا همان خواب شبهای گذشته را دید، دیگر مطمئن شد که باید به محضر شیخ علی زاهد برود و حرفش را بزند، پس از نماز جماعت وقتی اطراف شیخ علی زاهد خلوت شد، نزد او رفت و داستان را تعریف کرد، شیخ علی زاهد به او گفت برو فردا بیا.
🔹 تاجر رفت و فردا آمد، فردا بینالصلاتین مرحوم آشیخ علی زاهد رو به نمازگزاران کرد و از اهمیت #حق_الناس گفت، سپس گفت ای مردم میخواهم حکایتی از خودم برایتان تعریف کنم، من بیست سال قبل به #کاظمین مشرف شده بودم، در آنجا کفشم خراب شد و نیاز به تعمیر داشت، سراغ کفاشی را گرفتم، یک مغازهای را به من نشان دادند که یک #پیرمرد_یهودی در آن کفاشی میکرد.
رفتم و کفشم را دادم و برایم تعمیر کرد، وقتی خواستم حساب کنم #پول درشت دادم و او پول خرد نداشت که بقیه پولم را به من برگرداند و به من گفت برو پولت را خرد کن و بعدا برایم بیاور، من رفتم و فردا پولم را خرد کردم و گفتم بروم #حق_الزحمه آن کفاش را بدهم.
🔸به #کفاشی رفتم و دیدم کرکره مغازه پایین است، از همسایهها پرسیدم این پیرمرد چه ساعتی مغازهاش را باز میکند؟ گفتند او دیشب از دنیا رفته است، با خودم گفتم حالا چه کنم؟ به ذهنم رسید پول را از زیر کرکره به داخل مغازه بیندازم تا ورثه آن را بردارند، همین کار را کردم.
▫️شب در #خواب دیدم که #صحرای_محشر به پا شده و به حساب و کتاب ما رسیدگی کردند و من در مجموع اهل #بهشت شدم، دو #فرشته را مأمور کردند تا مرا به بهشت ببرند، با خوشحالی داشتم به سمت بهشت میرفتم، یک مرتبه دیدم یک آدمی که سرتاپایش #آتش است، از روبرو به سمت من میآید، ترس وجود مرا فرا گرفت.
🔻وقتی این مرد به من نزدیک شد، گفت آشیخ علی زاهد کجا میروی؟ گفتم به بهشت میروم، گفت مرا میشناسی؟ گفتم نه، گفت من همان پیرمرد یهودی هستم که به من بدهکار بودی، پولت به دست من نرسید، گفتم حالا چکار کنم، من که اینجا پولی ندارم، گفت پول میخواهم چکار؟ گفتم حالا چه کنم؟
🔹گفت باید اجازه بدهی من دستم را به سینه تو بزنم تا قدری از حرارت و آتش من کاسته شود، گفتم نه من تحمل ندارم، خلاصه قدری با هم بحث کردیم و نهایتا راضی شدم به اینکه او نوک انگشتش را به سینه من بزند تا قدری از آتش او به من منتقل شود و دست از سرم بردارد.
🔸به محض اینکه او انگشتش را به سینه من زد، من از سوز آتش فریاد کشیدم و از خواب بیدار شدم، دیدم سینهام واقعا میسوزد، پیراهنم را کنار زدم و دیدم زخم سوختگی روی سینهام هست؛ بیست سال است که این زخم روی سینه من مانده و خوب نشده است، این حکایت من است، پولی را که باید به #ورثه میرساندم کوتاهی کردم و از کرکره مغازه به داخل انداختم و این بلا بر سرم آمد.
▫️آشیخ علی زاهد سپس به مردم گفت این تاجری که امروز در جمع ماست، میگوید کیسه پولش را در نجف دزدیدهاند و درمانده شده است، اگر کسی که پول ایشان را دزدیده، در جمع ماست، خطاب به او میگویم که پول را به صاحبش برسان، حق دیگران را ضایع نکن.
🔻آشیخ علی زاهد این را گفت و نماز عصر را خواند، بعد که جمعیت متفرق شدند، یک آقایی این تاجر را به کناری کشید و کیسه پولی را در دستش گذاشت و گفت پولت را بگیر.
📝 #آیتالله_مظفری | #سالگرد_امام_جمعه_الموت | ۲۷ مردادماه ۱۴۰۴
#روایت_عارفانه (24)