
آیتالله مظفری | در جمع مردم خوزنین
روایت اول
کتابی تحت عنوان عارفانه در رابطه با شهید احمدعلی نیری منتشر شده است، توصیه میکنم این کتاب را بخوانید، یکی از رفقای شهید نیری میگوید در سال 64 در یکی از عملیاتها یکی از رفقایمان مفقود شده بود و ما از ایشان خبر نداشتیم، چند روزی از عملیات گذشته بود و ما دیگر مطمئن شدیم که او شهید شده است، با خودمان گفتیم مجلس فاتحهای برایش برگزار کنیم.
رفیق شهید نیری میگوید در تدارک مجلس بودیم که شخصی آمد به ما گفت این رفیقمان شهید نشده و مجروح شده است، من سراغ عزیزانی که در حال تدارک مجلس بودند رفتم، یکی از این عزیزان احمدعلی بود، دیدم کاغذ و قلمی به دست دارد و در حال نوشتن اطلاعیه مراسم است، به او گفتم ننویس، شخصی آمده و میگوید رفیق ما شهید نشده است اما احمدعلی به حرفم اعتنایی نکرد و به نوشتن ادامه داد.
رفیق شهید نیری میگوید احمدعلی به من گفت مطمئن باش او شهید شده است، من خودم او را در بهشت دیدم، به او گفتم وقتی شهید را دیدی، چیزی به تو نگفت؟ احمدعلی گفت او از من خواست برایش دو ماه نماز قضا بخوانم، من هم چند روز است که شروع به خواندن نماز قضا برای او کردهام.
رفیق شهید احمدعلی میگوید ما به حرف او گوش کردیم و برای رفیقمان مجلس ترحیم گرفتیم و بعدها فهمیدیم که حرف احمدعلی درست بوده و رفیقمان در عملیات شهید شده بود.
روایت دوم
پدر یک آزاده که در آن زمان پسرش مفقود بود، سراغ احمدعلی میآید و میگوید پسر من مفقود شده و من خیلی نگرانم، میتوانی کمکم کنی؟ احمدعلی تأمل کرده و میگوید نگران نباشید، پسرتان اسیر شده و بعد از چند سال آزاد میشود و میآید، بعدها مشخص شد این حرف احمدعلی درست بوده است.
روایت سوم
رفیق شهید احمدعلی میگوید یک بار به او گفتم من و شما با هم بچهمحل و همبازی بودهایم، اما در این چند سال اخیر تو خیلی از من فاصله گرفتهای، چه اتفاقی افتاده است؟ او نمیخواست جوابم را بدهد، اما وقتی اصرار کردم گفت چند سال پیش در اوایل نوجوانیمان با بچههای محل به اردویی در اطراف دماوند رفتیم، وقتی به آنجا رسیدیم مربیمان یک کتری به دست من داد و گفت در این نزدیکی رودخانهای قرار دارد که آبش تمیز است، از آنجا آب بیاور که برای بچهها چای دم کنیم.
احمدعلی این چنین ادامه داد که کتری را برداشتم و به سمت رودخانه رفتم، قبل از اینکه به رودخانه بروم یکسری بوته و درختچه بود، یک چیزی دیدم که سریع نشستم و از ترس بدنم شروع به لرزیدن کرد، دیدم چند دخترخانم در آنجا مشغول شنا هستند و شرایط مناسبی وجود ندارد، من سریع چشمانم را بستم و نشستم، ترسیدم که نکند در این امتحان رفوزه شوم.
احمدعلی این چنین ادامه داد که چند دقیقه نشستم و چشمانم را بستم، سپس برخاستم و چند متر بالاتر رفتم که دیگر این صحنه مشخص نباشد، از قسمت دیگری از رودخانه آب برداشتم و برگشتم، هیزمهایی را که جمع کرده بودم آتش زدم تا چای دم کنم، دود هیزمها به چشمانم میرفت و بیاختیار اشک از چشمانم میآید.
احمدعلی این چنین ادامه داد که یاد فرمایش آیتالله حقشناس (رضوان الله تعالی علیه) افتادم که فرموده بودند جوان اگر از ترس گناهانش اشک بریزد، خدا اشکش را خیلی دوست دارد، من هم از ترس گناه شروع به اشک ریختن کردم و یاالله گفتم، یک مرتبه دیدم که هیزمها، آب، سنگریزهها و درختچهها و هر چه که وجود داشت مشغول ذکر گفتن هستند.
احمدعلی این چنین ادامه داد که من ترسیدم و بیاختیار شروع به فرار کردم، یک لحظه با خودم گفتم آیا فقط من اینها را میشنوم یا بچههای دیگر هم میشنوند؟ اما دیدم خبری نیست و همه مشغول کار خودشان هستند.